خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





خاطره ای از لحظه ی شهادت شهید حاج حسین خرازی

     حاج حسین و راننده اش هر دو ترکش خورده بودند و هر دو هم از راه گلو و سینه مجروح شده بودند.

    همین طور خون فواره می زد و سر و سینه شان را سرخ می کرد.

    با سرعت به سمت حاجی رفتیم تا به او کمک کنیم اما حاجی اجازه نداد و تند تند یا سر و دست اشاره می کرد

    به راننده اش و می گفت : اول اون! اول اون!

    یکی دو تا از بچه ها بلند شدند و رفتند سراغ راننده ، لب های حاجی می جنبید : اون امانته دست من ...

    بی هوش شد و بعد از آن من دیگر ندیدمش ، حسین پرواز کرد ...

    به نقل از یکی از همرزمان شهید خرازی

     

     


    این مطلب تا کنون 4 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : حاجی ,راننده ,
    خاطره ای از لحظه ی شهادت شهید حاج حسین خرازی

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر